زين العابدين شيروانى
367
بستان السياحه ( فارسي )
شود او ظلمت و سواد است و هر بقاء و وجودى نور و ضياست چنانچه فرموده است خلق اللّه الخلق فى ظلمة ثمّ رشّ عليهم من نوره ظلمت اشاره است بعدم و نور بوجود پس سواد وجه عبارتست از فناى عبد در حق تا به مرتبهء كه باقى نماند از براى او وجود و او فناى در توحيد است و امّا قوله كاد الفقر ان يكون كفرا معنى او اينست كه چون آخر فقر اقتضاء مىكند هدايت الوهيّت و دعوى ربوبيّت را پس ناچار مىباشد قريب از كفر هركاه نبوده باشد فقير كامل جامع بين ظاهر و مظهر و عبد و حق و خلق نظم هر مرتبه از وجود حكمى دارد * كر حفظ مراتب نكنى زنديقى و هركس فانى شد از وجود خود در دو عالم و رجوع نمود بعدم اصلى بطريق قهقرى كه معلوم است دفعة يا تدريجا نيست شك و شبهه كه مىرسد او بمقام بقاء بعد الفناء كه تعبير شده است از او بوصول و بقاء چنانچه اشاره فرموده است بارىتعالى به او فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً يعنى كسى كه آرزومند و خواهشمند وصال حق باشد بايد كه عمل او ذكر و فكرى بود كه موصلند به او بجهة رفع كردن اين دو امر تعينات بشريّه كه وجود آنها باعث است مر شرك را چنان كه فرموده أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ بيت وجود تو همه خار است و خاشاك * برون انداز از خود جمله را پاك برو تو خانهء دل را فرورُوب * مهيّا كُن مقام و جاى محبوب چو تو بيرون شدى او اندر آيد * به تو بىتو جمال خود نمايد بعد از وصول به اين مقام مىكردد حىّ فى الدّارين چنان كه فرموده است عارف شيرازى بيت هركز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق * ثبت است بر جريدهء عالم دوام ما و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين ذكر عراق باميان بلوكى است از طخارستان قرب بيست پاره قريه در اوست و آب و هوايش نيكوست همكى در جبال شامخه واقع و از اقليم رابع است آب روان فراوان دارد و آن بلوك در پنج منزلى شهر كابل اتفاق افتاده است مردمش قوم هزاره و افغان در صورت انسان و در سيرت حيوان راقم بطريق عبور آنجا را مشاهده نموده و شبى در يكى از قراى آن ديار بوده و شخصى در آن قريه ديدم و از وى بوى مردمى شنيدم لهذا ازو پرسيدم كه عراق باميان خوبست باآنكه عراقين مرغوبست پاسخ داد كه از عراقين بهتر است عراق باميان زيرا كه حبّ وطن است از ايمان كفتم آن وطنى كه حبّ او از ايمانست نه حبّ شيراز و اصفهانست نظم اين وطن مصر و عراق و شام نيست * اين وطن شهريست كاو را نام نيست جناب رسول خدا ص مذمّت دنيا را نموده كه فرموده حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة پس در اين حال چكونه حبّ وطن ظاهرى از ايمان باشد بلكه آن وطن آخرتست كه حبّ او از ضرورتست در جواب كفت چنين است كه بيان نمودى و اينست كه باب تحقيق كشودى ليكن عموم خلق را نظر بر ظاهر و صورتست و كسى كه در جائى تولّد شد آنجا را الفت طبيعت است و اين طبيعت طرفه سواريست كه از ميدان او كم كسى جان به سلامت برده و كمتر كسى او را سر بهپاى نسپرده است طبيعتى كه به شهرى و ديارى الفت نموده و طبعى كه بمقامى و محلّى خوى كرده همواره آن شهر و ديار را مدح و ثناكو و آن محلّ و مقام را از دلوجان در جستجوست بيت هنديان را هم ديار هند مدح * سنديان را هم ديار سند مدح و من ديدم كه در برّ و بيابان عربستان باديهنشينان مار و موش و چلپاسه و خركوش خوردندى و آب تلخ و شور و عفن نوشيدندى و پاى برهنه و بدن عور در عيش و سرور بودندى و همواره آنجا را مدح و ثنا كردندى و اين ترانه كفتندى نظم خاك وطن از ملك سليمان خوشتر * خار وطن از سنبل و ريحان خوشتر و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين ذكر عريش قريهايست در راه مصر و بيت المقدّس اتفاق افتاده و جوانب اربعهء آن كشاده است و قريب به دريا واقع شده قرب بيست يا سى خانه در اوست آبش از چاه و هوايش جانكاه است مردمش عرب و شافعىمذهبند ذكر عرفه بضمّ عين و سكون راء و فتح فاء و سكون هاء وى را ارفه نيز كويند در حرف الف مذكور شد ذكر عسكر مكرّم بلدهء بوده معظّم از بناهاى حجّاج ظالم از بلاد عراق عرب روزكارش چنان خراب نموده كه از وى جز نامى نمانده بر ارباب بصيرت روشن است بنائى كه ستمكر و ظلمپرور نمايد هرآينه به زودى خراب و ويران كردد و اين سخن محتاج ببرهان و دليل نيست ذكر عسقلان شهرى بزرك بوده از شهرهاى فلسطين و از كشور شام ارباب فضل و كمال و اصحاب وجد و حال از آنجا بسيار